آه … بر دیوار سخت سینه ام گوئی

ناشناسی مشت می کوبد

«باز کن در … اوست

باز کن در … اوست»

من به خود آهسته می گویم:

باز هم رؤیا

آنهم اینسان تیره و درهم

باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

می فشارم پلک های خسته را بر هم

لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم

ناشناسی مشت می کوبد

«باز کن در … اوست

باز کن در … اوست»

 

منبع : اشعار فروغ فرخزاد

/ 0 نظر / 21 بازدید