اشعار شهریار

 

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

 

نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد

 

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

 

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

 

 

منبع : اشعار شهریار

/ 0 نظر / 22 بازدید