به نام انان که هنوز محبت در چشمان تاریکشان پرتوی رخسار دوستی می دهد
نگاهم را به روی خاک می کشانم شاید رد پایی از تو باشد.


انقدر میروم تا نشانه ای از تو بیابم.نگاهم خسته و پاهایم نا توان است اما باز هم منتظر می مانم تا شاید روزی بیایی.....


وقتی از همه ی دنیا دلم می گیرد هیچکس و هیچ چیز نمی تواند طوفان درونم را ارام سازد.


تنها نگریستن به چشمان همیشه نگران مادر است که درونم را ارام می سازد.
به اشک هایم قسم که هیچ چیز جز جاودانگی عشق به من نیرو نمی دهد


دیگر نمی خواهم صدای ملامت رااز حنجره ی شقایق های وحشی بشنوم من تو را می خواهم.من دست سبز تو را برای شکوفایی گل های وجودم می خواهم بیا که اشکهایم بهانه ی تو را می گیرند بیا که پریان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بیا که حوریان اشکهایم قسم خورده اند که راه قدم هایت را نمناک کنند