برکه ای در همین نزدیکی ست
با نیلوفری در آن
در انتظار دیدار ساحل
آه
چه انتظاری عبث
هرگز نشود این دیدار
تا زمانی که اشک برگهایش در برکه جاری ست
نرسد به ساحل
هرگز
.
.
.
.
.
(( آنا کیان نیک ))
درود بر شما . روزهای سرد و افسرده پاییز یکی پس از دیگری میگذرد و ترانه های مرا هم غمگین و خاکستری میکند . و روزهای من هم سرد و خاکستری شده . . . در این روزهای خاکستری پاییز نوشتن رمانی را آغاز کردم با تکرار نا مکرر یک عشق و دختری که بازیچه یک تقدیر شوم و تلخ شده و فصلی تازه از دیباچه عشق . . . . . (( با نوازش نسیم ، پلکهایم را به نرمی باز میکنم . نگاهم در لابلای خاطرات خاکستری گره میخورَد و در رویایی تباه غوطه ور میماند . . . و واقعیتی تلخ دوباره جان میگیرد . هاله ای از نفرت وجودم را پوشانده و بندبند بدنم را به احاطه خود درآورده . . . افکار آزاردهنده روحم را شلاق میزنند و . . . من پلکهایم را میبندم تا اشکی که قصد فرو ریختن روی گونه هایم را دارد فرود آید . . . . . حالت خلسه دلنشینی مرا در خود میکشد و من فریاد میزنم : خداوندا . . . پس کجایی ؟ . . . چرا لبخندت را از من دریغ میکنی ؟ . . . چرا ؟ . . . ))

*
و بعد از این . . . . .
غایب خواهم شد . . . سراغم را از بادهای پاییزی بگیرید ، شاید مرا پیدا کنید !!!
*
در مدتی که غیبت خواهم کرد حواسم به همه شما هست . . . و همچنان حضور شما در وب لاگ باعث دلگرمی من خواهد بود !!!
*
و . . . . .
بـــــه امیـــــد دیـــــدار . . . . .
(( آنا کیان نیک ))
